p3
بیدارشدم ساعت5:00و نشون میداد
با شتاپ پتو رو از خودم کنار زدم و بلند شدم داشتم
به سمت در میرفتم که خودمو تو اینه دیدم. . .
_یزید یه تفاوتی بین خودت و جنگل امازون ایجاد کن
خواستم شونه رو بردارم که گفتم یه دوشی بگیرم
لباسامو دراووردمو رفتم حموم دوشو باز کردم چشمامو بستم و منتظر بودم مثل همیشه ابشار اب گرمی از سرم بیاد و همراه خودش خستگیارو ببره و روحمو نوازش کنه که بیلاخ خون تو رگام یخ زد
موجی خودکار به بدنم داده شد و با صدایی که بی شباهت به صدای ویالون کوک نشده بود سریع از زیر دوش بیرون اومدم، قطره های ابه سردی که روی کمرم سر میخوردن رو به وضوح حس میکردم و برام اذیت کننده بود، لرزی به تنم اومد و مور مور شدم
شیره ابو به سمت مخالف چرخوندم تا اب گرم بشه
وقتی اب گرم شد دوش گرفتمو اومدم بیرون
داشتم موهامو خشک میکردم که تو همون هین کارامو اروم زیر لب لیست کردم
_باشگاه،تمرین تیراندازی، مرتب کردن پرونده ها . . . . . قبلشم یه قهوه بزنم
موهام خشک شد شونش کردم و شلوار طوسی رنگ و لباس گرم اورسایز و مشکی برای پوشیدن انتخاب کردم پوشیدمو در اتاق رو باز کردم و خم شدم و نگاهی به راستو چپ انداختم تا کسی نباشه و در همون حال پایین لباسمو با شلوارم فیکس میکردم
کسی نبود، از اتاق بیرون اومدم و خودمو به نرده ی پله نزدیک کردم و نامحسوس پایین دنبال اجوما تو اشپزخونه گشتم
داشت اپن رو جمع جور میکرد
به این فکر کردم که چشکلی متوجهه خودم کنمش. .
_چراغ قهوه موبایل. . . نه نه بقیه میبینن . . .
عااا صداش کنم یا سوت بزنم،
زمزمه وار دنبال راهه حل برا جلبه توجه اجوما میگشتم که نگاهه اجوما ازم رد شد سریع دستمو بالا اووردمو به راست و چپ تکون دادم که متوجهه حضورم شد منتظر نگاهم کرد
_قهوه
از ته گلوش صدایی دراوورد که شاید خودش به زور میشنید و همین باعث شد زن میانسالی که از پایین و سایه ای که رو دختر افتاده دیده خوبی نسبت بهش نداشته باشه کمی سرش رو به جلو خم کنه چشماشو برای فهمیدنه کلمات ریز کنه
_قههوهههه
=هه؟
_قق ق هه ووو هه
شمرده شمرده حروف ها رو تکرار کرد تا پیرزن متوجه شد
=عا اونو نداریم
_نسکافه چی؟
=داریم اماده کنم برات؟
سرشو به نشونه تایید به بالا و پایین تکون داد و برگشت به اتاقش موهاشو دم اسبی بست و پایین رفت
=بفرمایید خانوم نسکافتون
بعده تموم کردنه نسکافش طبقه پایین رفت و به سمت در باشگاه حرکت کرد..
🌚🎀
بچه ها من این پارتو خیلی وقت بود نوشته بودم ولی نزاشتمش چون میخواستم تا اونجایی بنویسم که کوکو وارد داستان میشه که بیشتر جذب خوندنه ادامش بشین از یطرفم نمیدونستم ادامش بدم یا نه
ولی الان میخوام به یه سبک دیگه بنویسم چون من بعده این یه عالمه فیک خوندم که برزگترینش اسلحه و دزیزس که نصفه موندن
مثلا هرکس علامت جدا نداره طبق نوشته متوجه میشین که چی به چیه کی چیمیگه و خب اولین کارمه و ممکنه اونقدراهم خوب نباشه
با شتاپ پتو رو از خودم کنار زدم و بلند شدم داشتم
به سمت در میرفتم که خودمو تو اینه دیدم. . .
_یزید یه تفاوتی بین خودت و جنگل امازون ایجاد کن
خواستم شونه رو بردارم که گفتم یه دوشی بگیرم
لباسامو دراووردمو رفتم حموم دوشو باز کردم چشمامو بستم و منتظر بودم مثل همیشه ابشار اب گرمی از سرم بیاد و همراه خودش خستگیارو ببره و روحمو نوازش کنه که بیلاخ خون تو رگام یخ زد
موجی خودکار به بدنم داده شد و با صدایی که بی شباهت به صدای ویالون کوک نشده بود سریع از زیر دوش بیرون اومدم، قطره های ابه سردی که روی کمرم سر میخوردن رو به وضوح حس میکردم و برام اذیت کننده بود، لرزی به تنم اومد و مور مور شدم
شیره ابو به سمت مخالف چرخوندم تا اب گرم بشه
وقتی اب گرم شد دوش گرفتمو اومدم بیرون
داشتم موهامو خشک میکردم که تو همون هین کارامو اروم زیر لب لیست کردم
_باشگاه،تمرین تیراندازی، مرتب کردن پرونده ها . . . . . قبلشم یه قهوه بزنم
موهام خشک شد شونش کردم و شلوار طوسی رنگ و لباس گرم اورسایز و مشکی برای پوشیدن انتخاب کردم پوشیدمو در اتاق رو باز کردم و خم شدم و نگاهی به راستو چپ انداختم تا کسی نباشه و در همون حال پایین لباسمو با شلوارم فیکس میکردم
کسی نبود، از اتاق بیرون اومدم و خودمو به نرده ی پله نزدیک کردم و نامحسوس پایین دنبال اجوما تو اشپزخونه گشتم
داشت اپن رو جمع جور میکرد
به این فکر کردم که چشکلی متوجهه خودم کنمش. .
_چراغ قهوه موبایل. . . نه نه بقیه میبینن . . .
عااا صداش کنم یا سوت بزنم،
زمزمه وار دنبال راهه حل برا جلبه توجه اجوما میگشتم که نگاهه اجوما ازم رد شد سریع دستمو بالا اووردمو به راست و چپ تکون دادم که متوجهه حضورم شد منتظر نگاهم کرد
_قهوه
از ته گلوش صدایی دراوورد که شاید خودش به زور میشنید و همین باعث شد زن میانسالی که از پایین و سایه ای که رو دختر افتاده دیده خوبی نسبت بهش نداشته باشه کمی سرش رو به جلو خم کنه چشماشو برای فهمیدنه کلمات ریز کنه
_قههوهههه
=هه؟
_قق ق هه ووو هه
شمرده شمرده حروف ها رو تکرار کرد تا پیرزن متوجه شد
=عا اونو نداریم
_نسکافه چی؟
=داریم اماده کنم برات؟
سرشو به نشونه تایید به بالا و پایین تکون داد و برگشت به اتاقش موهاشو دم اسبی بست و پایین رفت
=بفرمایید خانوم نسکافتون
بعده تموم کردنه نسکافش طبقه پایین رفت و به سمت در باشگاه حرکت کرد..
🌚🎀
بچه ها من این پارتو خیلی وقت بود نوشته بودم ولی نزاشتمش چون میخواستم تا اونجایی بنویسم که کوکو وارد داستان میشه که بیشتر جذب خوندنه ادامش بشین از یطرفم نمیدونستم ادامش بدم یا نه
ولی الان میخوام به یه سبک دیگه بنویسم چون من بعده این یه عالمه فیک خوندم که برزگترینش اسلحه و دزیزس که نصفه موندن
مثلا هرکس علامت جدا نداره طبق نوشته متوجه میشین که چی به چیه کی چیمیگه و خب اولین کارمه و ممکنه اونقدراهم خوب نباشه
- ۲۲۶
- ۰۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط